نوشته شده در 88/01/13ساعت 0:11 توسط چیلک
|

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟!
نوشته شده در 88/01/11ساعت 11:57 توسط چیلک
|

ikimizda uchurukh
san gush kimin
man uchurum kimin
نوشته شده در 87/12/30ساعت 10:51 توسط چیلک
|

با قفل های گم شده چه کنیم؟؟؟
نوشته شده در 87/12/13ساعت 10:19 توسط چیلک
|

وقتی که شانه هایم
در زیر بار حادثه می خواست بشکند
یک لحظه
از خیال پریشان من گذشت:
"بر شانه های تو..."
بر شانه های تو
می شد اگر سری بگذارم
وین بغض درد را
از تنگنای سینه بر آرم
به های های
"آن جان پناه مهر"
شاید که می توانست
از بار این مصیبت سنگین
آسوده ام کند
نوشته شده در 87/05/09ساعت 12:36 توسط چیلک
|

وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن...
وزش ظلمت را می شنوی؟
نوشته شده در 87/04/27ساعت 11:30 توسط چیلک
|

نوشته شده در 87/04/11ساعت 20:38 توسط چیلک
|

كسي با سكوتش،
مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد
كسي با نگاهش،
مرا تا درندشت درياي خون برد
مرا باز گردان
مرا اي به پايان رسانيده
- آغاز گردان !
نوشته شده در 87/04/09ساعت 21:41 توسط چیلک
|

آن روز با تو بودم
امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم
- بي تو بودم
امروز كه بي توام
- با توام
نوشته شده در 87/04/09ساعت 21:37 توسط چیلک
|

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
نوشته شده در 87/04/09ساعت 21:28 توسط چیلک
|

تلخ ترین غمی است که امروز دارم...
نوشته شده در 87/04/07ساعت 22:50 توسط چیلک
|

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
نوشته شده در 87/04/06ساعت 12:58 توسط چیلک
|

که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند...

نوشته شده در 87/04/06ساعت 12:0 توسط چیلک
|

فاصله ای است
و تو نمی فهمی
این فاصله را
نوشته شده در 87/03/31ساعت 16:55 توسط چیلک
|

نوشته شده در 87/03/28ساعت 17:31 توسط چیلک
|

هر چند آنجا جز برزخ و بریشانی نباشد
اما کوری را به خاطر آرامش تحمل مکن!!!
![]()
نوشته شده در 87/03/27ساعت 22:34 توسط چیلک
|

وگرنه کجا می دانستم که تو دیگر نیستی؟؟!
نوشته شده در 87/03/06ساعت 16:12 توسط چیلک
|

در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری...
نوشته شده در 86/11/02ساعت 18:37 توسط چیلک
|

نبوس!!
نمک گیر می شوی...

نوشته شده در 86/11/02ساعت 18:3 توسط چیلک
|

و من بانوی تنهایی هایت بودم
حال که تنها نیستی...

نوشته شده در 86/11/02ساعت 17:58 توسط چیلک
|

آخرين عشق تويي ...
اولين عشق او بود او که خانه دلم را ويران کرد
و ...
چه زود رفت
دومين و سومين ها هم آمدند و رفتند و هيچ کس ...
کس نشد
آخرين عشق تويي تويي که آمدي و ويرانه هاي
قلبم را از نو ساختي .
نوشته شده در 86/10/30ساعت 22:20 توسط چیلک
|

راز عشق
برايم از خودت بگو از راز شيدايت از قلب مهربانت که هرگز
نتوانستم آن راتصاحب کنم ...
بگو چشمانت را به که بخشيدي که ديگر نمي خواهي
مرا ببيني در کنج سينه ات لانه کرده که ثانيه هاي عشقم را
به ثانيه هاي فراموشي سپردي بگذار طنين حرفهايت در
خلوتکده شب هايم تنها آهنگ با تو بودن باشد ...
نوشته شده در 86/10/30ساعت 22:20 توسط چیلک
|

سلامي که آغاز يک دوستي ودوست داشتن است نثار تو باد . نمي دانم چگونه شروع کنم اما همانقدر ميدانم که هرچه بايد بنويسم بايد حرف دلم باشد در تنهايي خود غرق شده بودم و به تو مي انديشيدم به تو يي که هرگز نمي توانم فراموشت کنم درفکر تو بودم ودرفکر آن لحظاتي که با تو بودم اما قدرش راندانستم نمي داني چه قدر حسرت آن روز ها ولحظه ها رامي کشيدم همين ها باعث مي شد که از خودم و همه ي آن چه که باعث مي شد قدر آن لحظات را ندانم بدم آيد.
در فکر اين بودم که چگونه ممکن است من از تو دور باشم و چگونه دلم بي تو لحظه هايش را سر کند که ناگهان سردي چيزي را به روي گونه هايم احساس مي کردم . آري ، اشک بود اشکي که براي تو جاري شده بود آخر چگونه ممکن است که من براي لحظه اي تو را از خاطرم پاک کنم نه هرگز چنين چيزي ممکن نيست .
پس بيا عهدي کنيم که تا ابد با هم باشيم و قدر لحظات با هم بودن را بدانيم و هيچگاه نگذاريم که روز سرد جدايي بر ما پيروز شود و اگر روزي ديديم که آن روز سرد از راه رسيده سيلي مرگ را بر گونه هاي يخ زده اش بنشانيم .
جرات ابراز کردنش را ندارم اما چه کنم که طاقت از من گذشته و بايد ابرازش کنم که
«دوستت دارم »
نوشته شده در 86/10/30ساعت 22:19 توسط چیلک
|

خدا هم دستهاي خاليم را
با دستهاي تو پر كرد
نوشته شده در 86/10/29ساعت 21:56 توسط چیلک
|

وگرنه کجا می دانستم که تو دیگر نیستی؟!
نوشته شده در 86/10/29ساعت 21:49 توسط چیلک
|
