وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن...
وزش ظلمت را می شنوی؟
نوشته شده در 87/04/27ساعت 11:30 توسط چیلک
|

وزش ظلمت را می شنوی؟
من غریبانه به این خوشبختی می نگرم
من به نومیدی خود معتادم
گوش کن...
وزش ظلمت را می شنوی؟
نوشته شده در 87/04/27ساعت 11:30 توسط چیلک
|

گمان مبر که بی حضور تو تنها خواهم ماند،
گمان مبر که غمگین خواهم شد،
من تو را تا زمانی که سیر سیر شوم
زندگی خواهم کرد.
در جاده ها تو را خواهم یافت،
از تقویم ها تو را خواهم ربود،
با خیال تو خواهم رقصید،
و باز هم
تو را زندگی خواهم کرد.
نوشته شده در 87/04/13ساعت 23:14 توسط چیلک
|

نوشته شده در 87/04/11ساعت 20:38 توسط چیلک
|

كسي با سكوتش،
مرا تا بيابان بي انتهاي جنون برد
كسي با نگاهش،
مرا تا درندشت درياي خون برد
مرا باز گردان
مرا اي به پايان رسانيده
- آغاز گردان !
نوشته شده در 87/04/09ساعت 21:41 توسط چیلک
|

آن روز با تو بودم
امروز بي توام
آن روز كه با تو بودم
- بي تو بودم
امروز كه بي توام
- با توام
نوشته شده در 87/04/09ساعت 21:37 توسط چیلک
|

لحظه ديدار نزديك است .
باز من ديوانه ام، مستم .
باز مي لرزد، دلم، دستم .
باز گويي در جهان ديگري هستم .
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است
نوشته شده در 87/04/09ساعت 21:28 توسط چیلک
|

تلخ ترین غمی است که امروز دارم...
نوشته شده در 87/04/07ساعت 22:50 توسط چیلک
|

گنه کردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی که گرم و آتشین بود
گنه کردم میان بازوانی
که داغ و کینه جوی و آهنین بود
نوشته شده در 87/04/06ساعت 12:58 توسط چیلک
|

که همچنان که تو را می بوسند
طناب دار تو را می بافند...

نوشته شده در 87/04/06ساعت 12:0 توسط چیلک
|
