تبليغاتX
توت فرنگی
 

آخرين عشق تويي ...


اولين عشق او بود او که خانه دلم را ويران کرد


و ...


چه زود رفت


دومين و سومين ها هم آمدند و رفتند و هيچ کس ...


کس نشد


آخرين عشق تويي تويي که آمدي و ويرانه هاي


قلبم را از نو ساختي .

 

wwww.TempFa.comنوشته شده در 86/10/30ساعت 22:20 توسط چیلک | wwww.TempFa.com
راز عشق


برايم از خودت بگو از راز شيدايت از قلب مهربانت که هرگز
نتوانستم آن راتصاحب کنم ...


بگو چشمانت را به که بخشيدي که ديگر نمي خواهي


مرا ببيني در کنج سينه ات لانه کرده که ثانيه هاي عشقم را
به ثانيه هاي فراموشي سپردي بگذار طنين حرفهايت در
خلوتکده شب هايم تنها آهنگ با تو بودن باشد ...

wwww.TempFa.comنوشته شده در 86/10/30ساعت 22:20 توسط چیلک | wwww.TempFa.com
سلام


سلامي که آغاز يک دوستي ودوست داشتن است نثار تو باد . نمي دانم چگونه شروع کنم اما همانقدر ميدانم که هرچه بايد بنويسم بايد حرف دلم باشد در تنهايي خود غرق شده بودم و به تو مي انديشيدم به تو يي که هرگز نمي توانم فراموشت کنم درفکر تو بودم ودرفکر آن لحظاتي که با تو بودم اما قدرش راندانستم نمي داني چه قدر حسرت آن روز ها ولحظه ها رامي کشيدم  همين ها باعث مي شد که از خودم و همه ي آن چه که باعث مي شد قدر آن لحظات را ندانم بدم آيد.
 در فکر اين بودم که چگونه ممکن است من از تو دور باشم و چگونه دلم بي تو لحظه هايش را سر کند که ناگهان سردي چيزي را به روي گونه هايم احساس مي کردم . آري ، اشک بود اشکي که براي تو جاري شده بود آخر چگونه ممکن است که من براي لحظه اي تو را از خاطرم پاک کنم نه هرگز چنين چيزي ممکن نيست .
پس بيا عهدي کنيم که تا ابد با هم باشيم و قدر لحظات با هم بودن را بدانيم و هيچگاه نگذاريم که روز سرد جدايي بر ما پيروز شود و اگر روزي ديديم که آن روز سرد از راه رسيده سيلي مرگ را بر گونه هاي يخ زده اش بنشانيم .
جرات ابراز کردنش را ندارم اما چه کنم که طاقت از من گذشته و بايد ابرازش کنم که
 «دوستت دارم »

wwww.TempFa.comنوشته شده در 86/10/30ساعت 22:19 توسط چیلک | wwww.TempFa.com
دست خالي به خانه خدا رفتم

خدا هم دستهاي خاليم را

 با دستهاي تو پر كرد

wwww.TempFa.comنوشته شده در 86/10/29ساعت 21:56 توسط چیلک | wwww.TempFa.com
هیچگاه فاصله ها حریف خاطره ها نیستند
wwww.TempFa.comنوشته شده در 86/10/29ساعت 21:55 توسط چیلک | wwww.TempFa.com
می اندیشم پس هستم

وگرنه کجا می دانستم که تو دیگر نیستی؟!

wwww.TempFa.comنوشته شده در 86/10/29ساعت 21:49 توسط چیلک | wwww.TempFa.com

در پارک شهر ، زني با يک مرد ، روي نيمکت نشسته بودند و به کودکاني که در حال بازي بودند نگاه مي کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسري که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا مي رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زيبايي!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکي اشاره کرد که داشت تاب بازي مي کرد.

مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامي ، وقت رفتن است. "

اما تامي که دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد گفت : " بابا ! فقط 10 دقيقه ديگه ، باشه ؟ "

مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقايقي گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامي! دير مي شود ، برويم." ولي تامي باز خواهش کرد : "بابا ! 10 دقيقه ، اين دفعه قول مي دهم. "

مرد لبخندي زد و باز قبول کرد. در همين هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردي هستيد ولي فکر نمي کنيد پسرتان با اين کارها لوس بشود؟ "

مرد جواب داد : "دو سال پيش در حادثه ي رانندگي پسر بزرگترم را از دست دادم . من هيچ گاه براي سام وقت کافي نگذاشته بودم. تامي فکر مي کند که 10 دقيقه بيشتر براي بازي کردن وقت دارد ولي حقيقت آنست که من 10 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي کردن و شادي او را ببينم."

از کتاب "عشق بدون قيد و شرط"

wwww.TempFa.comنوشته شده در 86/10/17ساعت 20:29 توسط چیلک | wwww.TempFa.com