در پارک شهر ، زني با يک مرد ، روي نيمکت نشسته بودند و به کودکاني که در حال بازي بودند نگاه مي کردند. زن رو به مرد کرد و گفت : "پسري که لباس قرمز به تن دارد و از سرسره بالا مي رود پسر من است." مرد در جواب گفت : "چه پسر زيبايي!" و در ادامه گفت : "او هم پسر من است." و به کودکي اشاره کرد که داشت تاب بازي مي کرد.
مرد نگاهي به ساعتش انداخت و پسرش را صدا زد : "تامي ، وقت رفتن است. "
اما تامي که دلش نمي آمد از تاب پايين بيايد گفت : " بابا ! فقط 10 دقيقه ديگه ، باشه ؟ "
مرد سرش را تکان داد و قبول کرد. مرد و زن باز صحبت کردند. دقايقي گذشت و پدر دوباره صدا زد : "تامي! دير مي شود ، برويم." ولي تامي باز خواهش کرد : "بابا ! 10 دقيقه ، اين دفعه قول مي دهم. "
مرد لبخندي زد و باز قبول کرد. در همين هنگام زن رو به مرد کرد و گفت : "شما آدم خونسردي هستيد ولي فکر نمي کنيد پسرتان با اين کارها لوس بشود؟ "
مرد جواب داد : "دو سال پيش در حادثه ي رانندگي پسر بزرگترم را از دست دادم . من هيچ گاه براي سام وقت کافي نگذاشته بودم. تامي فکر مي کند که 10 دقيقه بيشتر براي بازي کردن وقت دارد ولي حقيقت آنست که من 10 دقيقه بيشتر وقت مي دهم تا بازي کردن و شادي او را ببينم."
از کتاب "عشق بدون قيد و شرط"