می گویم: به سلامتی تو و عشقمان
و می نوشم تا ته
مست مست که شدم
می گریم...
برای عشق از دست رفته ام
نوشته شده در 88/08/12ساعت 22:25 توسط چیلک
|

می گویم: به سلامتی تو و عشقمان
و می نوشم تا ته
مست مست که شدم
می گریم...
برای عشق از دست رفته ام
نوشته شده در 88/08/12ساعت 22:25 توسط چیلک
|

تا وقتی تو ذهنم صدای زنگشو شنیدم
خیالم راحت باشه که بازم توهمه نه تو
نوشته شده در 88/08/11ساعت 23:8 توسط چیلک
|

زن عشق می کارد و کینه درو می کند...دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر...می تواند تنها یک همسر داشته باشدو تو مختار به داشتن چهار همسر هستی...برای ازدواجش-در هر سنی-اجازه ولی لازم است و تو هر زمانی بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی...در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو...او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی...او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی...او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد...او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی...او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر...
نوشته شده در 88/08/02ساعت 11:49 توسط چیلک
|

دختر كوچولو پرسيد:
اگر كوسه ها ادم بودند با ماهي هاي كوچولو مهربانتر ميشدند؟
اقاي كي گفت:البته !اگر كوسه ها ادم بود ند
توي دريا براي ماهي هاجعبه هاي محكمي ميساختند
همه جور خوراكي توي ان ميگذاشتند
مواظب بود ند كه هميشه پر اب باشد
هواي بهداشت ماهي هاي كوچولو را هم داشتند
براي انكه هيچوقت دل ماهي كوچولو نگيرد
گاهگاه مهماني هاي بزگ بر پا ميكردند
چون كه
گوشت ماهي شاد از ماهي دلگير لذيذتر است
براي ماهي ها مدرسه ميساختند
وبه انها ياد ميدادند
كه چه جوري به طرف دهان كوسه شنا كنند
درس اصلي ماهيها اخلاق بود
به انها مي قبولاند ند
كه زيبا ترين و باشكوه ترين كار براي يك ماهي اين است
كه خودش را در نهايت خوشوقتي تقد يم يك كوسه كند
به ماهي كوچولو ياد ميداد ند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
وچه جوري خود را براي يك اينده زيبا مهيا كنند
اينده يي كه فقط از راه اطاعت به دست مياييد
اگر كوسه ها ادم بودند
در قلمروشا ن البته هنر هم وجود داشت
از دندان كوسه تصاوير زيبا ورنگارنگي مي كشيدند
ته دريا نمايشنامه ييروي صحنه مياوردند كه در ان ماهي كوچولو هاي قهرمان
شاد وشنگول به دهان كوسه ها شير جه ميرفتند
همراه نمايش اهنگهاي محسور كننده يي هم مينواختند كه بي اختيار
ماهيهاي كوچولو را به طرف دهان كوسه ها ميكشاند
در انجا بي ترديد مذهبي هم وجود داشت
كه به ماهيها مي ا موخت
"زندگي واقعي در شكم كوسه ها اغاز ميشود"
برشت
نوشته شده در 88/07/04ساعت 13:43 توسط چیلک
|

می گویند
مرا آفریدند
از استخوان دنده چپ مردی
به نام آدم
حوایم نامیدند
یعنی زندگی
تا در کنار آدم
یعنی انسان
همراه و هصدا
باشم
می گویند
میوه سیب را من خوردم
شاید هم گندم را
و مرا به نزول انسان از بهشت
محکوم می نمایند
بعد از خوردن گندم
و یا شاید سیب
چشمان شان باز گردید
مرا دیدند
مرا در برگ ها پیچیدند
مرا پیچیدند در برگ ها
تا شاید
راه نجاتی را از معصیتم
پیدا کنند
نسل انسان زاده منست
من
حوا
فریب خوردۀ شیطان
و می گویند
که درد و زجر انسان هم
زاده منست
زاده حوا
که آنان را از عرش به خاکی دهر فرو افکند
شاید گناه من باشد
شاید هم از فرشته ای از نسل آتش
که صداقت و سادگی مرا
به بازی گرفت و فریبم داد
مثل همه که فریبم می دهند
اقرار می کنم
دلی پاک
معصومیت از تبار فرشتگان
و باوری ساده تر و صاف تر از اب های شفاف جوشنده یک چشمه دارم
با گذشت قرن ها
باز هم آمدم
ابراهیم زادۀ من بود
و اسماعیل پروردۀ من
گاهی در وجود زنی از تبار فرعونیان که موسی را در دامنش پرورید
گاهی مریم عمران، مادر بکر پیامبری که مسیح اش نامیدند
و گاه خدیجه، در رکاب مردی که محمد اش خواندند
فاطمه من بودم
زلیخای عزیز مصر و دلباخته یوسف هم
من بودم
زن لوط و زن ابولهب و زن نوح
ملکه سبا
من بودم و
فاطمه زهرا هم من
گاه بهشت را زیر پایم نهادند و
گاه ناقص العقل و نیمی از مرد خطابم نمودند
گاه سنگبارانم نمودند و
گاه به نامم سوگند یاد کرده، و در کنار تندیس مقدسم
اشک ریختند
گاه زندانیم کردند و
گاه با آزادی حضورم
جنگیدند و
گاه قربانی غرورم نمودند و
گاه بازیچه خواهشاتم کردند
اما حقیقت بودنم را
و نقش عمیق کنده کاری شده هستی ام را بر
برگ برگ روزگار
هرگز!
منکر نخواهند شد
من
مادر نسل انسان ام
من
حوایم، زلیخایم، فاطمه ام، خدیجه ام
مریمم
من
درست همانند رنگین کمان
رنگ های دارم روشن و تیره
و حوا مثل توست ای ادم
اختلاطی از خوب و بد
و خلقتی از خلاقی که مرا
درست همزمان با تو افرید
پس بیاموز تا سجده کنی
درست همانطور که فرشتگان در بهشت
بر من سجده کردند
بیاموز
که من
نه از پهلوی چپ ات
بلکه
استوار، رسا و همطراز
با تو
زاده شدم
بیاموز که من
مادر این دهرم و تو
مثل دیگران
زاده من
نوشته شده در 88/06/17ساعت 21:11 توسط چیلک
|

گر به خانه ی من آمدی"...برایم مداد بیاور.....مداد سیاه...می خواهم روی چهره ام خط بكشم تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم ، یك ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم !
یك مداد پاك كن بده برای محو لبها.....نمی خواهم كسی به هوای سرخیشان ، سیاهم كند!
یك بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم....شخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشت می روم گویا!
یك تیغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم.... سرم هوایی بخورد... و بی واسطه روسری كمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده ، برای زبانم می خواهم ... بدوزمش
قیچی یادت نرود......می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانسور كنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم.....برای شستشوی مغزی....مغزم را كه شستم ، پهن كنم روی بند... تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی كه عرب نی انداخت... می دانی كه؟ باید واقع بین بود !
صدا خفه كن هم اگر گیر آوردی بگیر......می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب ، برچسب فاحشه می زنندم.... بغضم را در گلو خفه كنم!
یك كپی از هویتم را هم می خواهم.... برای وقتی كه خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد، فحش و تحقیر تقدیمم می كنند !
نوشته شده در 88/06/06ساعت 18:28 توسط چیلک
|

كتابي براي نخواندن ! قرآني كه تو به آن معتقدي به چه كار ما مي آيد ؟ من نمي دانم در آن چه هست و تو خودت هم نمي داني تويش چيست ؟ از اين جهت من كافر توي مومن هر دويمان هم درس هستيم ، منتهي من با آن كار ندارم – چون كتابي كه به درد خواندن نخورد به چه درد مي خورد ؟ اما تو مرتب مي چسبانيش به چشمت و سينه ات ، به پهلويت ، به قنداق بچه ات و به بازوي داداشت و به بالش مريضت تا آن جا كه من ديده ام اين كتاب براي تو فقط مصرفش هميشه اين بوده كه : وقتي كه از خانه ات بيرون مي آيي ، چند جمله از آن را به قفل در خانه ات پف كني ، من يك قفل فني و محكمي مي خرم كه اصلا احتياج به پف نداشته باشد ، با تكنيك بسته شود نه با پف ! تو براي سلامت و مصونيت جمله هايي از آن را دور خودت پف مي كني يا نسخه هايي از آن را به آستر جليقه ات مي دوزي يا به گردن گاوت مي آويزي ! من مي روم واكسن ميزنم و از دكتر متخصص نسخه دوا مي گيرم بنابراين به « قرآن تو » نيازي ندارم !
تو با آن استخاره مي كني به جاي « انتخاب » و « تصميم » ، « عمل » و « قضاوت » و « فهميدن » و « انديشيدن » ... كه كار انسان و ارزش امتياز انسان است – با كتاب يك نوع شير يا خط بازي مي كني و لاتاري و بخت آزمايي مي كني ، من - فرزند تو – با اينكه به وحي عقيده ندارم حاضر نيستم تا اين حد به قرآن اهانت كنم ، به هر حال اين يك كتاب است « قرآن تو » « كتاب هدايت » است آن را « مي خوانم » تا ، با انديشيدن و فهميدن نوشته هاي آن ، راه خوب و بد و متوسط را در زندگي پيدا كنم نه با استخاره ! چشم هايم را باز مي كنم و متنش را مي گشايم و به دنبال مطلبي مي گردم تا ببينم كه چه گفته است ، نه اينكه چشمهايم را ببندم و شانسي و تصادفي لايش را باز كنم و جمله يا كلمه ي اول بالاي صفحه راست را تماشا كنم كه چه نوشته است ؟ و بعد طبق آن در كار خودم تصميم بگيرم و درباره ي مسئله اي يا شخصي قضاوت كنم !
پدرجان ، من يك دانشجويم ، اگر كسي با جزوه درسي ام چنين بازي هايي كند اوقاتم تلخ مي شود ! پس اگر من كتابي را كه به درد خواندن نمي خورد – ولو نويسنده اش به قول تو خود خدا باشد – رها كردم و به جاي آن كتاب هايي را گرفتم كه به درد خواندن مي خورد ، اوقاتت تلخ نشود
نوشته شده در 88/05/19ساعت 13:11 توسط چیلک
|

آدم بزرگ ها عاشق عدد و رقم اند ، وقتی با آنها از یک دوست تازه تان حرف بزنید ، هیچوقت ازتان درباره چیز های اساسی اش سوال نمی کنند که ...
هیچوقت نمی پرسند آهنگ صداش چطور است ، چه بازی هایی رو بیشتر دوست دارد ؟
پروانه جمع میکند یا نه ؟
می پرسند : چند سالش است، چند تا برادر دارد، پدرش چقدر حقوق میگیرد و تازه بعد از این سوال هاست که خیال میکنند طرف را شناخته اند!
نوشته شده در 88/04/10ساعت 17:59 توسط چیلک
|

چه تفاوتی هست میان مردانی که هر شب را میان فاحشگان می گذرانند با خود فاحشگان؟
همه از یک در وارد می شوند
یکجا می خوابند
یک کار را می کنند
و صبح از یک در خارج می شوند!!!
نوشته شده در 88/03/14ساعت 10:33 توسط چیلک
|

یا چون تنها بود سنگ شد؟!
و من که نه سنگ بودم و نه کوه چرا تنها شدم؟؟؟
نوشته شده در 88/02/31ساعت 15:31 توسط چیلک
|

سطر اول:
یکی می آید...
سطر دوم:
او می رود.
دو سطر بیشتر نیست!
بیهوده آن را هزار و یک شب می کنیم!
نوشته شده در 88/02/19ساعت 16:34 توسط چیلک
|

حال هر چه می خواهدسوت بزند
قطاری که از خط خارج شده باشد
تکلیفش روشن است
نوشته شده در 88/02/18ساعت 10:27 توسط چیلک
|

مدت ها پیش آموختم که نباید با خوک کشتی گرفت:
خیلی کثیف می شوی
و مهمتر اینکه خوک از این کار لذت می برد
نوشته شده در 88/02/08ساعت 16:7 توسط چیلک
|

ماهی احمق
قلاب مگر کدام سوال بزرگ بود که جوابش را دادی؟!!
نوشته شده در 88/01/31ساعت 20:22 توسط چیلک
|

نوشته شده در 88/01/13ساعت 0:11 توسط چیلک
|

که هیچ کس به خانه اش نمی رسد ؟!
نوشته شده در 88/01/11ساعت 11:57 توسط چیلک
|

ikimizda uchurukh
san gush kimin
man uchurum kimin
نوشته شده در 87/12/30ساعت 10:51 توسط چیلک
|

که چای را تنها در استکان خودت می ریزی
نوشته شده در 87/12/26ساعت 22:8 توسط چیلک
|

چون آنها از روی عشق و علاقه می رقصند ولی پدر و مادرم از روی عادت
نماز می خوانند.
نوشته شده در 87/12/17ساعت 11:20 توسط چیلک
|

با قفل های گم شده چه کنیم؟؟؟
نوشته شده در 87/12/13ساعت 10:19 توسط چیلک
|

حجم تو نیز در هندسه ی ذهن من نمی گنجد!
آه...دلم هوای عشق کرده...
نوشته شده در 87/12/05ساعت 10:8 توسط چیلک
|

چی شد که افتادم
به این روزی که می بینی؟؟
نوشته شده در 87/11/29ساعت 15:46 توسط چیلک
|

نوشته شده در 87/06/03ساعت 12:4 توسط چیلک
|

اومد بغلم کرد فک کردم می خواد...
ولی اون همون یه بالمم کند و رفت!!!
نوشته شده در 87/05/28ساعت 23:16 توسط چیلک
|
